X
تبلیغات
رایتل

بازدیدکنندگان : 50443

بایگانی

شنبه 7 مرداد‌ماه سال 1391
درد

سرش را چسبانده بود به شیشه ی اتوبوس ... هر از گاهی زیر ِ لب حرفی میزد ... بغض میکرد و یک دانه اشک روی گونه هایش روان میشد ... باران می بارید ... رعد و برق میزد ... حاج خانوم  ِ بغل دستی ام مُدام ذکر میگفت و گاهی سرش را به طرف ِ من میچرخاند و لبخندی میزد و رایحه ی لبخندش در فضا می پیچید ... محو ِ تسبیح ِ فیروزه ایی رنگش میشوم که موبایل ِ خانم ِ رو به رویی زنگ میخورد ... نیم نگاهی به من که رو به رویش نشسته ام و چشم دوختم به چشمهایش می اندازد و تلفنش را بعد از یک مکث ِ طولانی جواب میدهد ... سعی میکند بغض اش را پنهان کند ... اشکهایش را پاک میکند و مثل ِ وقتهایی که من هی تلاش میکنم گریه نکنم ، تلاش میکند که گریه اش را بند بیاورد ... با مهربانی خاصی جوابش را میدهد ... "عزیزم" و "جانم" و "فدایت شوم" از دهانش نمی افتد ... لحن اش من را یاد ِ دبیر ادبیاتم می اندازد ... یا نه !! ... شاید هم شبیه گوینده های رادیو ... نمیدانم ... ولی صدایش عجیب دوست داشتنی ست ... "میتونی بیای دنبالم عزیزم؟ ... بارون داره میاد ... تنهام ! " ... چند بار نشانی هایی میدهد که یعنی دوست دارد با آن فرد ِ پشت ِ تلفن بگذراند این لحظه ها را ... اما انگار تلاش هایش بی فایده است ... با گفتن ِ این که "نه عزیزم نمیخواد ، من خودم میام ، می بینمت" ، تلفن اش را قطع میکند و های های میزند زیر ِ گریه ... سعی میکند خودش را زیر ِ چادرش پنهان کند ... دیگر چشمهای آبی اش را نمی بینم ... دستهایش می لرزد ... و من به این فکر میکنم که چرا آدم ها وقت هایی که دلشان گرفته و دوست دارند کسی باشد که آرامشان کند ، که دستانشان را به گرمی بفشارد ، تنهاتر میشوند انگار...

بوی تلخ ِ "تنهایی" را این روزها میشود همه جا حس کرد ...



مطالب گذشته